کسب درآمد از طریق گرفتن پیامک
سلام
از طریق لینک زیر ثبت نام می کنید .
علایق خود را اعلام می کنید .
هرپیامکی که برای شما بیاید یک امتیاز محسوب می شود .
هر کاربر جدید معرفی شده توسط شما هم امتیاز دارد .
حداقل مبلغ برای برداشت برابر با 5000 تومان می باشد .
http://ads.inpersia.com/users/ref/32480
روی لینک زیر کلیک کنید .
25
در زندگی بعدی من می خواهم در جهت معکوس زندگی کنم.
با مردن شروع می کنی و می بینی که همه چیز خیلی عجیب است.
سپس بیدار می شوی و می بینی که در خانه سالمندان هستی! و هر روز که می گذرد حالت بهتر می شود.
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می شوی از آنجا اخراجت می کنند! بعد از آن می روی و حقوق بازنشستگی ات را می گیری. وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا می گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می شود (میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می گیرند و به شما پاداش یا هدیه می دهند).
40 سال آزگار کار می کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی ات!! لذت ببری.
سپس حال می کنی و الکل می نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت. کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی.
سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می شوی و بازی می کنی. هیچ مسوولیتی نداری. سپس نوزاد می شوی و آنگاه به دنیا می آیی. در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا می کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود، واااای!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان می رسید.
می بینید که حق با بنده است.
24
"کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده! "
23
تلفات جاده ای 2 سال گذشته ایران از 8 سال دفاع مقدس هم بیشتره
مربی تیم ملی آوردیم نمیشه اسمشو سرچ کرد چون فیلتره
تو استادیوم اسم سرمربی تیم ملیت رو صدا کنی کمیته انضباطی 6 تا 8 جلسه محرومت میکنه
تو خیابون داری راه میری یه دفه یکی از اون ور خیابون داد میزنه نقیییییییییییییییییییییی بوریم مشهد
صبح، رادیو یه جمله گفت هنوز نتونستم تحلیل کنم:
روز بارانیتان در ترنم بهاری و نسیم فروردین نقره فشان
غار علیصدر به قندیلاش معروفه؛ اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون!
یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟
22
شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرده .
سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد :
1-جنگ 100 ساله چند سال طول کشید؟
الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال
آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد .
2-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟
الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادور
آن ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست .
3-مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اکتبر د-نوامبر
آن شخص از خدا کمک خواست .
4-کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟
الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویل
آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد .
5-نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟
الف-قناری ب-کانگرو ج-توله سگ د-موش صحرایی
آن شخص از خیر یک میلیون دلار گذشت .
جواب سوالات در پایین
اگر شما فکر میکنید که از آن شخص باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سوالات در زیر توجه کنید :
1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 میلادی) به مدت 116 سال به درازا کشید .
2- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته میشود.
3- انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.
4- نام کوچک شاه جورج البرت بود.(در 1936 او نام کوچک خود را تغییر داد.)
5- توله سگ . در زبان اسپانیایی INSULARIA CANARIA که در فارسی به معنی جزایر توله سگها است .
نتیجه اخلاقی : هرگز به ذکاوت خود مغرور نشوید و به دیگران نخندید .
21
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.
در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.»
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.»
تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درمیان گذاشتم.
یکه خورد و گفت: «ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...»
از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
«اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.»
خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: «من گاو هستم!»
- خواهش می کنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...
دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: «آخه، می دونید...»
- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.
خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد
و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
«دکتر... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...»
20
خدمتکار از خانم خانه ای که در آنجا کار می کرد ، تقاضا کرد حقوقش را افزایش بدهد.
خانم خانه که خیلی از این موضوع ناراحت شده بود ، تصمیم گرفت با خدمتکار صحبت کند .
خانم خانه پرسید:
« ماریا ! چرا می خوای حقوقت افزایش پیدا کنه !؟ »
ماریا جواب داد :
« خوب ... می دونید خانم ... سه تا دلیل برای اینکه حقوق من باید افزایش پیدا کنه وجود داره !
اولین دلیل اینه که من بهتر از شما اتو می کنم »
خانم خانه پرسید : « کی گفته که تو بهتر از من اتو می کنی !؟ »
ماریا : « همسرتون این طور می گه ! »
خانم خانه گفت : « اوه ! »
ماریا ادامه داد : « دلیل دوم اینه که من بهتر از شما آشپزی می کنم »
خانم خانه با اندکی ناراحتی گفت : « مزخرفه ! کی گفته آشپزی تو بهتر از منه !!؟؟ »
ماریا پاسخ داد : « همسرتون این طور می گه !! »
خانم خانه بازم گفت : « اوه ! »
ماریا با قاطعیت ادامه داد : « دلیل سوم اینه که من برای س-ک-س توی رختخواب بهتر از شما هستم ! »
خانم خانه این دفعه با عصبانیت زیاد فریاد کشید : « آهان !!! این رو هم حتماً همسرم گفته ... آره !!!؟؟؟ »
ماریا به آرامی پاسخ داد : « نخیر خانم ! راننده ی شخصی تون این طوری می گه ... »
خانم خانه فوری و جدی پاسخ داد : « آهان ... باشه ... باشه ... راستی گفتی دوست داری چقدر به حقوقت اضافه بشه ؟ »
19
دختر خوشگل و پدر روحانی
توی گمرک بین المللی یک دختر خوشگل که یه موصاف کن برقی نو از یه کشور دیگه خریده بوده از یه پدر روحانی می خواد کمکش کنه که این موصاف کن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و بیرون ببره تا خانم خوشگله مالیات نده.
پدر روحانی می گه: باشه ولی به شرطه اینکه اگه پرسیدن من دروغ نمی گم.
دختره که چاره نداشته می گه باشه.
دم گمرگ مامور می پرسه: پدر چیزی با خودت داری که اظهار کنی؟
پدر روحانی می گه: از سر تا کمرم چیزی ندارم!
مامور از این جواب عجیب شک می کنه و می پرسه: از کمر تا زمین چطور؟
پدر روحانی می گه: یه وسیله جذاب کوچیک که زن ها دوست دارن استفاده کنن ولی باید اقرار کنم که تا حالا بی استفاده مونده.
مامور با خنده می گه: خدا پشت و پناهت پدر. برو…
18
در عجبم از مردمی که برای جلوگیری از تغییر اسم خلیج فارس به خلیج عرب از هیچ کوششی دریغ نمی کنند (آفرین بر غیرتتون) در حالی از خشک شدن با ارزش ترین دریاچه داخلی کشورشون بی خبرند.
حالا که خلیج فارس در گوگل به همت شما تغیر اسم داد بهتر بدونید که دریاچه ارومیه با وجود داشتن ویژگی های زیر در حال خشک شدن ...
1) دریاچه ارومیه «دومین دریاچه شور جهان»، «بزرگترین زیستگاه طبیعی آرتمیا»، «بیستمین دریاچه بزرگ جهان»، «شورترین دریاچه جهان که حیات در آن جریان دارد» و«بزرگترین دریاچه داخلی ایران»
2) دریاچه ارومیه دریاچه ای است که در طول تاریخ حتی یک نفر را هم راغرق نکرده، چرا که اگر شنا هم بلد نباشید به سادگی می توانید روی آب شناور بمانید.
3) دریاچه ارومیه بزرگترین زیستگاه طبیعی آرتمیا در جهان است (موجودی زنده که غذای ماهی خاویار است) را دارد و قیمت آن تقریبا با ماهی خاویار برابری می کنه. با این وجود حتی در صورتی که بعدها هم دریاچه احیا شود دیگر اثری از این موجود نخواهد بود.
4)این دریاچه شورترین دریاچه جهان که حیات در آن جریان دارد.
5)تحقیقات نشان داده است که خواص طبی و درمانی لجن و نمک دریاچه ارومیه بسیار شبیه با خواص نمک و لجن دریاچه بحرالمیت اردن است که کشورهای خارجی بویژه فرانسه، انگلیس و آلمان استفاده فراوانی از آن می کنند. لجن دریاچه ارومیه قابلیت چشمگیری در کاهش و تسکین درد داره و می توان از آن برای تهیه محصولات بهداشتی و آرایشی و همچنین احداث کلینیک های درمانی استفاده کرد.
6) لجن دریاچه ارومیه قابلیت درمان و نیز جلوگیری از پیشروی بیمارهای پوستی را دارد
7)نمک دریاچه ارومیه مقادیر زیادی از مواد معدنی از جمله کلر، سدیم، پتاسیم، کلسیم، برم، سولفات ها و دیگر مواد معدنی به همراه کتون دارد. بنابراین نمک این دریاچه برای بیماریهای قارچی و پوستی، دردهای عضلانی و مفصلی، رفع خستگی و استرس و همچنین بهبود پینه و ترک پا و دست تاثیر داره.
بد نیست بدونید که با وجود فواید بسیار و نقش عمده این دریاچه در اکوسیستم به دلیل اتخاذ سیاست های غلط سطح آب این دریاچه کاهش 7 متر کاهش یافته است و برآورد می شود تا سه سال آینده کاملا خشک شود. چراکه دیگر خبری از آب 21 رودخانه و 39 مسیل به دریاچه ارومیه وارد می شد نیست.
اما کاش با خشک شدن این دریاچه با ارزش که می توانست به منبعی برای جذب توریست و کمک به اقتصاد کشور تبدیل بشه فقط از موهبتی مجانی که در اختیارمان قرار داده شده بود بی بهره می شدیم اما خشک شدن آن علاوه بر از دست دادن مواهبش پیامدهای زیر را به دنبال خواهد داشت ......
1) زیستگاه بی نظیر اطراف دریاچه از حیات خالی خواهد شد.
2) گرد و غبار نمک دریاچه که بسیار خطرناک تر از گردو غبار خاک است ایران و کشورهای همسایه اش را تهدید خواهد کرد چراکه با وزش کمترین بادی ذرات نمک بلند خواهند شد. هرچند شاید گرفتن گرد نمک تفاوتی با گرفتن گرد خاک نداشته باشه ولی تصور کنید بجای خاک نمک تو چشمتون بره....
3) نمک دریاچه خشک شده افزون بر به خطر انداختن سلامت جسمی و تنفسی، موجب از بین بردن زمینهای کشاورزی هم خواهد شد. این نمک زمین های کشاورزی دست کم سه استان را از بین خواهد برد در حالی که این سه استان از شاهرگ های کشاورزی کشور محسوب می شوند تبدیل به گونه ای از بیابان خواهند شد.
درحالی که می توان با
1. پمپاژ بخشی از آب سدهای اطراف که در مسیر رودهای جاری دریاچه زده شده است
2. تزریق آب از دریای خزر و رود ارس
3. بارور نمودن ابرها و ایجاد ابرهای باران زا و باران های مصنوعی
جلوی این فاجعه جغرافیایی گرفت.
شما که چندین بار برای تغیر نام خلیجتون اقدام کردید فکر نمی کنید باید آستین بالا بزنید تا از خشک شدن با ارزش ترین دریاچه کشورتون جلوگیری کنید.....
17
برترین اعترافات احمقانه مردم
اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!
اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای ...
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده
چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی!!!!!!!
بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی میکرد از مامانم میپرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی شبا شیطون میاد پی پی میکنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی میاد پی پی کنه تو چشمام.... اسکل بودم
چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم
اعتراف میکنم یه روز صبح جمعه بابام اومد بالا سرم منو بیدار کنه که برم نون بخرم منم خوابم سنگین بود ۲ بار صدام کرد بیدار نشدم بار سوم با پاش زد تو پشتم گفت سیا توله سگ پاشو برو نون بگیر منم فکر کردم داداشم هست گفتم *** خودت پاشو برو بگیر.......و من خیلی خجالت کشیدم
اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود
همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس 4 5 نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم !
در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
اعتراف میکنم سر فینال جام جهانی تا لحظهای که اسپانیا گل زد فکر میکردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی، گل هم که زد کلی لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم
اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!
بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون! :دی
عموم می خواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش... حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو ****** اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!!
یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد مدت ها دیدم و کلی ریش گذاشته بود
:Dبا خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟
گفت پدرم فوت کرده
:l گفتم تسلیت میگم
اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی
اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت....گفتم منم همینطور....گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش
و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم....
اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضاف اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده جا نمیشه. درش آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا نمیشه !!!!
16
از میان خاطرات من
عمران صلاحی(دهم اسفند ۱۳۲۵ - ۱۱ مهر ماه ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز بود.
صلاحی در دهم اسفندماه 1325 در امیریه تهران بدنیا آمد.مادرش متولد سمنان و پدرش از اردبیل بود. تحصیل را در 7 سالگی در دبستان صنیع الدوله(قم) آغاز کرد و پس از آن در سال 1335 در دبستان قلمستان(تهران) وسپس در سال 37 در دبستان شهریار و دبیرستان امیر خیزی(تبریز) ادامه داد. نخستین شعر خود را در
مجله ی اطلاعات کودکان در سال 1340چاپ کرد. با بسیاری از شعرا و هنرمندان حشر و نشر داشت و از حاضرجوابی و طنزپردازی ویژه یی برخورداربود. صرف نظر از شعرها، نوشته ها و ترجمه ها، صلاحی گرد
آورنده ی نامه های فروغ فرخ زاد به محبوب و شوهرش پرویز شاپور است. این نامه ها باهمکاری کامران فرزند فروغ و پرویز تحت عنوان "اولین تپش های عاشقانه ی قلب ام" منتشر شده است.
زنده یاد صلاحی در شب 11 مهر 1385 دار فانی را وداع گفت.
از میان خاطرات عمران صلاحی:
خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!
مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.
اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!
شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!
ساختار
شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.
فهم شعر
دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!
استاد
مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.
ایدز
در کافهای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!
ترکیب
یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!
جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:
بهر ..شیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!
کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.
استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟
15
یه روز یه دکتر ایرانی میره خارج و اونجا یه مطب میزنه . بعد چند ماه دکترای خارجی می بینن که همه میرن پیش اون دکتر ایرانیه، بعد یک جلسه میزارن که با این قضیه چیکار کنن . تصمیم می گیرن که یکی از دکترا به عنوان مریض بره پیش دکتر ایرانیه ببینه چیکار می کنه . یکی از دکترا میره پیش دکتر ایرانیه میگه من حس بویاییم دچار مشکل شده و هیچ بویی رو حس نمی کنم . دکتر ایرانیه می گه خانم منشی همون ظرف شماره 9 رو بی زحمت بیارین . بعد ظرفو میده به مریض (که همون دکترست) میگه بزار جلو بینیت . میزاره جلو دماغش می گه: اه اه ... این گُهه که . بعد دکتر ایرانیه میگه خوب شما خوب شدین، میشه 10$ . مریض میده و میره . بعد دکترا خارجی که این وضعو می بینن باز به دکتره می گن که این دفعه به هوای فراموشی برو پیش اون دکتره . فرداش میره پیش دکتر ایرانیه میگه: آقای دکتر من دچار فراموشی شدم. دکتر ایرانیه باز به منشیش میگه بی زحمت همون ظرف شماره 9 رو بیارین . مریضه میگه: ای بابا آقای دکتر اون ظرف گهه که. دکتر ایرانیه میگه خوب شما خوب شدین میشه 20$. باز دکترا میگن ای بابا حالا چیکار کنیم ؟ دکتره میگه این دفعه درستش می کنم . باز فردا میره پیش دکتر ایرانیه میگه: آقای دکتر من حس جنسیم ضعیف شده ، چیکار باید بکنم. دکتر میگه: خانم منشی بی زحمت همون ظرف شماره 9 رو بیارین . مریضه که این وضعو می بینه ، اعصابش خورد می شه ، میگه: ای بابا گائیدم تو رو . دکتره می گه: خوب حس جنسیتونم خوب شد.
14
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی !؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه... می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و.......؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه
13
من به دیدار خدا رفتم و شد
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولالضالین"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رئا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا ، رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا ، رفتم وشد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
12
زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد.
وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.
زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد....!!!
زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟
غول جواب داد : نخیر ! زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره
زن اومد که اعتراض کنه
که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همینه که هست....... حالا بگو آرزوت چیه؟
زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این ... و این یکی و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی که با یکدیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهایه متجاوزگر و مهاجم نابود شون.
غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد. درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها . یه چیز دیگه بخواه. این محاله.
زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین...
من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات کنم.
مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.
مردی که بتونه غذا درست کنه(!!!) و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه.
مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه(!!!!!)
ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.
غول مقداری فکر کرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم....!!!
11
12 جمله پرکاربرد ایرانی ها
1 - هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!
2 - خفه شو آشغال عوضی بی شعور!
3 - از همه پسرها متنفرم
4 - بابا جون هر وقت خواستی بیای خونه 2 تا شمع هم بگیر. چون برق نداریم!
5 - الو! صدات قطع و وصل میشه.برو یه جا که آنتن داشته باشی!
6 - آقای مجری، لطفاً یه کم راهنمایی کنید؟
7 - ای بابا! آقای راننده، من هر روز این مسیر رو با تاکسی میام. دیروز 250 تومان بود. یعنی چی الان میگی باید 1250 تومان بدم؟!؟!
8 - آقای دکتر مریض تخت دو که دیروز عملش کرده بودین، همین الان تموم کرد!
9 - شلام ژن. اون پنژره رو ببند شوژ میاد! (یعنی:سلام زن.اون پنجره رو ببند سوز میاد)
10 - برخورد یک دستگاه مینی بوس با یک سواری حادثه آفرید!
11 - فرصت صد در صد برای آرش برهانی (بخونید بحرانی) و توپی که میزنه و حالا به اوت میره!!!
12 - آقا میشه با من ازدواج کنی؟!؟!؟
10
9
8
7
تو جاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه:
چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده 58هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟
مرد می گه:
می رم گواهینامه می گیرم.
زنش سریع می گه:
جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه.
بچشون از اون پشت می گه:
بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟
یه صدا از صندوق عقب می یاد:
از مرز رد شدیم یا نه؟
6
بالاخره بعد از مدتی علت درس نخوندن دانشجویان کشف شد!!!
١) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی برای یک فرد نرمال مشکل است 263 روز باقی میماند
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود بنابراین 141 روز باقی میماند
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود پس 126 روز باقی میماند
5) طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود پس 96 روز باقی میماند
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است.
چرا که انسان موجودی اجتماعیست این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند پس 46 روز باقی میماند
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند پس 16 روز باقی میماند
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید پس 6روز باقی میماند
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود پس 3 روز باقی میماند
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرد پس 1 روز باقی میماند
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟
5
در مهد کودک های ایران 9 صندلی می گذارند وبه 10 بچه می گویند
هر کسی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره "گرگه" باید سر بذاره و ادامه بازی.
در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یک نفر هم روی صندلی جا نشه همه باختین.
لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن وهمدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم روی 9 تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه
4
از بیل گیتس میپرسن ثروتت چقدره؟
میگه الان؟ یا الان؟
حالا ما از بقاله میپرسیم بستنی مگنومهاتون چقده؟
میگه الان؟ یا الان؟
اون ثروتش لحظه به لحظه زیاد میشه اینجا قیمت اجناس
3
کدوم مسئله رو اول حل کنیم : اینکه به دخترامون یاد بدیم که هر پسری مزاحم نیست
یا اینکه به پسرامون یاد بدیم که هر دختری فاحشه نیست؟
تو قرن 21 وقتی میخوای از خودپرداز بانک پول بگیری باید از نفر قبلی بپرسی که کار میکنه؟ سیستم بانکداری هوشمند ایرانی
[مسابقه تلفنی شبکه پنج]
مجری: تنها شاگرد ایرانی آلبرت اینشتین؟
شرکت کننده: میشه یه راهنمایی بکنید؟
مجری: پسرش هم زیاد میاد تو تلویزیون
شرکت کننده: ایرج نوذری؟
گذشته از اینکه جواب صحیح دکتر حسابی بود. اونجاش جالب بود که یکی زنگ در خونشونو زد!
گفت عمو یه لحظه گوشی تا درو باز کنم!!!! پخش زنده به این میگن!!!
هنوز هم نمیدونم هر سالی که میگذره ، یکسال به عمرم اضافه میشه یا یکسال از عمرم کم میشه
یه مغازه هست دور میدون ولی عصر یارو داد میزنه : امشب استثنائن همه اجناس این مغازه شده 2 تومن و 4 تومن !
6 ماهه دارم از بغلش رد میشم هر شب داره همینو میگه
کارشناس: و لذا شاهد هستیم که کاهش افزایش پیدا کرده
مجری تلویزیون: ؟؟؟؟!!! منظورتون این هست که کمتر شده؟
کارشناس: یعنی بیشتر کم شده
مجری: یعنی با کاهش رو به رو هستیم؟
کارشناس: نرخ کاهش افزایش یافته
مجری: ... بله ... ادامه بدیم ... ا
الناز توی فیسبوکش نوشت:
امرو نشستم تو تاکسی
مرده گفت
میشه با تلفنتون یه زنگ بزنم
من اون لحظه خیلی به نظر زرنگ اومدم از نظر خودم که گفتم
بگید شماره تونو بگیرم
گفت ، گرفتم
موبایل خودش زنگ خورد
پیاده شد
دود از کله ی ابلهم بلند شد
به راننده گفتم
ما چقد ساده ایم به قرآن
راننده هه گفت : نخیر خانوم
شما ساده ای
ما نیستیم
بعله
یارو با شلوار جین پاره و موهای فشن و خواهر و مادر خفن تر از خودش اومده خواستگاری خواهرم،
میگه من می خوام همسر آیندم چادری باشه
پونصد تومان بهش دادم فالمو میگیره میگه آینده تاریکی در پیش داری! میگم جدی میگی؟؟؟
میگه یه هزاری بده شاید یه روشنایی پیدا شه
میری رستوران بین راهی دستشویی، میای بیرون یه نفر دنبالت میدوئه که آقا پولش!!! میگی آخه آقا جان این دستشویی هم کثیفه، هم چاهش گرفته، هم صابون نداره!!! یارو چنان داد و فریاد میکنه انگار دزد گرفته!!! آخر مجبور میشی پول رو بدی
قبل از ١٢ بخوابیم میگن مرغی، بعد از ١٢ بخوابیم میگن جغدی، رأس ١٢ بخوابیم میگن بمیر بابا با این سر وقت خوابیدنت...
چه غلطی کنیم بالاخره؟
طرف با هزار بدبختی از خورد و خوراک زن و بچش زده پنجاه تومن جور کرده سر عقد بده به بچه برادرش
اونوقت فامیلای دختره میخونن چرا بیشتر ندادی ؟ چرا ویلا ندادی ؟
از بس این رفیقامون وقتی ماشین مدل بالا میبینن، فحش خوار ومادر می کشن به صاحابش جرات نداریم مدل ماشینمونو عوض کنیم
پسر بنزه رو دیدی ؟؟؟ ای مادرشوووووووووو
بچه هه تا دیروز واسه باباش چشم-چشم-دو ابرو میکشید ، امروز شاخ و شونه میکشه
تو تاکسی بودیم، بعد راننده هه اومد از یه فرعی تو اصلی بپیچه به راست، از 5 نفر آدم تو ماشین 4 نفر سمت چپو نگاه کردن که ببینن ماشین میاد یا نه. تنها کسی که نگاه نکرد راننده بود!!!
اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند، رسید به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟ دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده ! برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده
از آزادی سوار تاکسی شدم تا صادقیه میگم چقدر شد میگه 400تومن میگم همش دو قدم راهه 400تومن!!
میگه اینطوری قدم برداری شلوارت پاره میشه
یکى از دوستام بینیشو عمل کرده، ابروهاشو تتو کرده، گونه گذاشته، مژه مصنوعى گذاشته، لنز گزاشته، موى مصنوعى گذاشته و...
اونوقت یه دختر ساده طفلى از جلومون رد شده، دوستم برگشته به من میگه: دختررو دیدى چه ایکبیرى بود؟!!! ا
چند لحظه فقط نگاش کردم خودش فهمید منظورمو... اینم شد طرز فکر آخه؟
تو اتوبوس نشستم با راننده گرم گرفتم ازم پرسید چی خوندی؟ گفتم: کامپیوتر
گفت میتونی یه سی دی آهنگهای باحال واسم بزنی ؟
فامیلمون میخواست بچه ۳ سالشو از شیر بگیره، مامان بزرگ بچه رفته رو سینه مامان بچه عکس برگردون جمجمه مرده چسبونده
که بچه بترسه دیگه شیر نخوره... فامیل روانشناس کودکه؟
2
یه روز یه ترکه...
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
یه روز یه رشتیه..

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
یه روز یه لره...

اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.
یه روز یه قزوینه...

به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.
یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم !!!!
این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.
1
با سلام خدمت همه دوستان
این وبلاگ جنبه بایگانی دارد . لذا قسمت نظر غیر فعال می باشد . در صورت نیاز برای تماس لطفا ایمیل بزنید .
shahabmojibi@yahoo.com
در ضمن لطفا در صورت امکان آدرس وبلاگ خود را هم در ایمیل قرار دهید .
با تشکر
نظرات ()



